دوا بابه‌ته‌کان

*****
خوشا به حال لک لک ها
شێعر
***
بنفشه ای در سایه سار تمشک
"ري" بنويس که به صد " ري " بيارزد
وێنه‌یه‌کی یانزه‌ی سپتامبه‌ر
اعتراف نامه
تێرۆریست ته‌ماشا ده‌کا
دیازپۆرا... یان ... DIASPORA
بۆ... هیچ

چینی بابه‌ته‌کان


کتێب
شێعر


دیازپورا - فارسی








لاپه‌ڕه‌کان

ده‌ستپێک
زانیاری
ئه‌رشیڤ
دراوسێکان




RSS

"ري" بنويس که به صد " ري " بيارزد

به بهانه ي برپايي نمايشگاه خوشنوسي حسن انجمن

روزي  از لابلاي سکوتهاي پُر از هياهوي هادي ضياءالديني  نازنين شنيدم    - شايد غُروب پنجشنبه ای بود  ، از همان غُروبها که او کچ سرد را برای خلق تنديسی ديگر  به بازي گرمي  ميگيرد   – که غروبي از غُروبهاي حمله ي مغولان گردنکش به ايران  ، وقتي  که مغولان به دروازهاي ري ميرسند ، خلايق  هراسان تن به گريزي ناگزير از شهر ميدهند ، گويا چراغ خانه ای به هيچ روي ميلي به  خاموشي ندارد  و از قضا  اين  چراغ ، چراغ خانه ي خوشنويسي از ديار ري بوده است ، به او ميگويند ، از شهر بگريز مغولان به دروازه های شهر رسيده اند ، اگر سر رسند ، ري را ويران و جانت ميستانند ، خوشنويس قصه ي شگفت هادي ضياءالديني ، تکه کاغذي را نشان ميدهد و به آنان ميگويد ، نگاه کنيد ري نوشته ام که به صد ري بيارزد . براي من  درک خوشنويسي هميشه  کمي مشکل بوده است ، مشکل از آن جهت که نميدانم چگونه ميتوان از لابلاي واژه هاي شگفت انگيز مثل بناي رُخ که باغ و گلستانم آرزوست ، بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست با کمی جوهر و يک قلم خط و تکه ای کاغذ ، چيز تازه ای خلق کرد ، اصلا نوشتن چند باره و صد باره ي ابياتي از غزليات حافظ و مولانا و ... چه سود ؟ اصلا مير عماد شهيد را با امير خاني معاصر چه تفاوتي است ؟ کاغذي مياورند  ، جمله اي نغز يا بيتي نغزتر را در ذهن مرور ميکُنند ، قلم را در پوست جوهر فرو ميبرند و مينويسند : يک نکته بيش نيست غم عشق وين عجب / از هر که ميشنوم باز نامکررست ، سر آخر ميشود تابلوي نستعليق ، يا نستعليق شکسته ، يا از سر ناچاري دو مصراع ديگر بر آن ميافزايند و ميشود چليپا .  اما  راستي ميرعماد را با امير خاني تفاوتي نيست ؟ تفاوتهاي  محمدحسين شيرازي  و   ملا حسن حزين کردستاني چيست ؟  واقعيت آن است که راز ماندگاري خوشنويسي اين ديار ،  در همان قصه ي هادي ضياءالديني نهفته است ، چگونه نوشتن ، چگونه ري نوشتن ، نه ري نوشتن ، در خوشنويسي اگر خوش باشد ، نه معاني که شکل خطوط فرمان ميرانند ،  اينجا نه معاني نوشته ها که شکل نوشته ها سلطنت ميکُنند ، سلطنتي شگفت بر سرير جوهر و خطوط ، ري نوشته ام که به صد ري بيارزد ، جمله ي عجيبيست نه ؟   حي علي صلا اين جمله اي است ، يا بهتر بگويم ، تابلوي است از تابلوهاي همين نمايشگاه حسن انجمن جمله اي  که روزي 5 بار از گلدسته ي مساجد همين شهر سنندج شنيده ميشود ، جمعي آنرا اصلا نميشنوند ، جمعي ميشنوند و آرام از کنار آن ميگذرند ، کساني وقت را در نواي آن درک ميکُنند و خلايقي شتابان بسوي سجاده هايشان گام بر ميدارند و دلهايشان آبي آبي است .  اما حي علي صلا حسن انجمن چيز ديگري است ، چيزي که نه معناي  واژه ها  که قيام و قعود آنها بر بستر کاغذ  فرمان ميرانند ، رنگ آبي متمايل به فيروزه اي آن مثل تنفس آب است ، که مرا به ياد تمام زلاليت آبهاي جهان مياندازد .شايد فُرم اين اثر که نوعي برخاستن را به مخاطب القاء ميکُند همه چيز آن باشد ، فُرمي که با تمام وجود به معناي جمله نزديک ميشود .  حسن انجمن را  سالهاي بسياري است که ميشناسم ، شايد سالي يک بار او را در کوچه اي ، پس کوچه اي ،  نانوايي ، يا صف شير ببينم ، اصولا قرار نيست آدم هر کس را که ميشناسد ، سالي بيشتر  از يک بار  ببيند  ، با او به چاييخانه برود و در مورد فُرم موهاي سرش نظر بدهد ، اما وقتي چيزي در کسي که ميشناسيش ، يا حتي  نميشناسيش يافتي که لحظه اي حتي لحظه اي کوتاه  فکرت را مشغول کرد ، حق داري با او به چايجايخانه بروي ، سالي 365 با او قرار بگذاري ، برايش  نامه بنويسي  ، اما باز هم نبايد در مورد فُرم موهايش حرف بزني . کارهاي حسن انجمن را در خانه اش ديدم ، دعوتم کرد کارهاي تازه اش را ببينم ، از همان لحظه ي اول ورود دانستم  بايد با چيز غير متعارفي روبرو شوم ، خانه شان در طبقه ي چهارم يک مجتمع مسکوني بود ، وقتي سوار آسانسور شديم ، شماره ي 2 را فشار داد ميگفت آسانسور اينجا به اين شکل کار ميکند ، به جاي 2 ، 4 ، به جاي 3 ، 5 وحتما به جاي همکف 6  را بايد زد ، نزديک  به 30 تابلو خوشنويسي در گوشه و کنار اتاق چيده شده بود ، ای عشق همه بهانه از توست ، دل ميرود ز دستم صاحبدلان خُدا را ، انا انزلنا في ليله القدر ، تو پنداري جهاني غير از اين نيست و... خطوط برجسته و رنگها دو چيزي بود که هنوزهم به خاطرم مانده است ، قهوه ای متمايل به قرمز برای عشق ، سبز زيتوني متمايل به تيره  براي خُدا ، آبي متمايل به  فيروزه اي  شور زندگي  و برجستگي خطوط براي همه ، هرچند احساس ميشود حسن هنوز کمي در بند معاني جملات است ، اما چگونه نوشتن آنها برايش دغدغه اي بزرگ بود . همينکه احساس تغيير ، يا بهتر بگوييم ضرورت تغيير، تغيير در ابزار ، در شکل و در رنگ و ترکيب بندي  براي حسن انجمن شکل گرفته است ، خود کار در خور تاملي است ، شايد بتوان کارهاي او را جور ديگري نگاه کرد وشايد اين آغاز ديگري باشد ، براي پاياني که حق اوست .در ديدن کارهاي حسن انجمن ، اين فکر به سراغم ميايد که آيا او هم قصه ي استاد مشترکمان هادي ضياء الديني را شنيده است ؟ راستي آيا خوشنويسان اين ديار شنيده اند که غروبي از غُروبهاي حمله ي مغولان گردنکش به ايران  ، وقتي  که مغولان به دروازهاي ري ميرسند .... ، بايد ري نوشت که به صد ري بيارزد .


, 23:47 , 2007/6/1
کۆمینت

کاکە

کاکە کامبیز چاوم روون
خاڵۆ شوکور دەستت کردەوە بە نووسین
زۆر بەهێز بوو دەست خۆش

taqedar 11:08 , 2007/6/2

لینک

کۆمێنتی بێ‌ناو

احسن واقعا ميخوام بگم ميان ماه احساس تو تا ماه اسمان تفاوتي از ليل تا نهار است

ئه ستير ه 01:07 , 2010/2/26

لینک


دواتر‌ | په‌ڕه‌ 6 له‌ 11 | ‌پێشوو